تبليغاتX
بوسه به طعم عشق


بوسه به طعم عشق

--##@@$$××××× فقط عکس ×××××$$@@##--

سعی کن همیشه تنها باشی

 چون تنها به دنیا می آیی و تنها میمیری

بگذارعظمت عشق را هیچگاه درک نکنی

 چون آنقدر عظیم است که تورا در زندگی نابود می کند

اما اگر عاشق شدی...

فقط یک نفر را دوست بدار

"بخند" "گریه کن" "و قدم بردار"

 

تنها برای یک نفر..!

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:46 توسط میترا| |

 

 

به جرم عاشقی در زندان دلتنگی ها اسیرم

به جرم دوست داشتن آخر در اینجا میمیرم

لحظه ای گرفتن دستهایت برایم آرزو شده

این انتظار زیادیست در این لحظه ها،

دیدن چشمهایت از دوردست ها نیز برایم رویا شده

به جرم عاشقی محکوم به تحمل این دلتنگی هستم

منی که تا به حال جنایتی نکرده بودم اینک در بند و زنجیر فاصله ها گرفتارم

لحظه ای حتی در خواب به ملاقات من بیا،شب و روزم یکی شده،

روزهایم تاریک و شبهایم قیامت شده!

اینجا که هستم تنها صدای تپش قلبم را میشنوم

حس میکنم هر روز که میگذرد این تپش ها کمتر میشود

همچنان که ثانیه ها آرام و خونسرد در حال گذرند،

من در اینجا بی قرار و بی تابم

در انتظار روشنایی نشسته ام که از دلتنگی ها رها شوم،

خودم را ببینم و امیدوار شوم

اگر جرم من عاشقیست ،اعتراف میکنم که مجرمم

اگر محکوم به دلتنگی هستم،گناه خویش را میپزیرم

سرنوشت برای من حبس ابد بریده است،

کار من از کار این دنیا گذشته است

من یک عاشقم،دلم را در این راه فدا کرده ام،دوستش دارم،

به پایش تا آخر عمر مینشینم، حتی اگر هیچ گاه او را نبینم

تو که ز دلم خبر نداری،پس مرا محکوم نکن،به انتظارم ننشین تا آزاد شوم،

من تا ابد میخواهم مجرمی باشم که درقلب مهربانت گرفتار باشم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 22:21 توسط میترا| |

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا ...!

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:1 توسط میترا| |

 

 

 

آسمان نیز همچون من دلگرفته به نظر می آید

رو به آسمان می کنم

نمي دانم چرا در مدت كوتاهي چشمانم پر از اشك مي شود و گونه هاي گلگونم را نمدار مي كنم .

به آسمان مي نگرم، به عظمت ابرها ، به سرخي شفق كه كم كم زير ابرهاي تيره محو و نابود مي گردد.

حس غريبي به سراغم مي آيد ، نفس كشيدن برايم سخت مي شود و بغض سنگيني گلويم را به شدت فشار مي دهد .

براي چند لحظه در رويا فرو مي روم و در خاطرات خود گم مي شوم .

دوست دارم با تمام وجود سرنوشت خود را فرياد بزنم و بگويم چه گذشته پوچ و بي سرانجامي داشتم.

زير باران مي روم تا به كلي خيس شوم.

مي خواهم قطره هاي اشكم در ميان انبوهي از قطرات باران نا پيدا شوند.

صداي غرش آسمان مرا به خود باز مي گرداند...........

..............آري كه آسمان هم همانند من فرياد زدن را دوست دارد.

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 3:55 توسط میترا| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 3:21 توسط میترا| |

 

شانه ام را تكيه گاه گريه هايت مي كنم اما از ياد نبر بي باران در اين روزهاي دوري و درد هيچ شانه اي تكيه گاه رگبار گريه هاي من نبود ...... هيچ شانه اي ......

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:48 توسط میترا| |

 

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است ، عشق گوش کردن نیست بلکه درک کردن است ، عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است. عشق جازدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 4:3 توسط میترا| |

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نخواهد شد

لطفا نظرات خود را ارائه دهید

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 4:9 توسط میترا| |

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20:39 توسط میترا| |

دوستان عزیز

از این به بعد می خوام وبلاگم بهتر از پیش بشه و از همه چیز و همه جا و همه کس براتون خبر تهیه می کنم .

امیدوارم در این صورت علاقه مندان بیشتری رو به سوی وبلاگم جذب کنم

از شما عزیزان می خوام در هر چه بهتر شدن این وبلاگ نظرات خودتون رو ارائه بدین

در ضمن بهترین مطالب عاشقانه تون رو در اختیار این وبلاگ قرار بدین تا برای تمام بینندگان نشون داده بشه

ممنونم از همراهی تون

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 4:9 توسط میترا| |


Design By : Night Skin